الان دعای جامعه کبیره ...
ادامه مطلب
|
امروز خبر قطعی قبولی همسرم در دوره دکتری دانشگاه فردوسی مشهد را تلفنی از شخص مدیر گروهشان که بسیار آدم مهربانی به نظر میرسد دریافت می کنم و نمی دانم که بسیار خوشحالم از تحقق یافتن آرزوی بزرگ همسرم یا مضطربم از ورود به زندگی و تصمیماتی که شاید خیلی زود باید به آنها تن دردهم. بیست و چند روز پیش درست در سالگرد وفات مادربزرگم یک حادثه دردناک چهره زندگیمان را به گونه ای تغییر می دهد که احساس می کنم هنوز تلخی آن در راه است و خود را به ما نشان نداده. حالا که فقط برای تو می نویسم کودکم بگذار از ابتدا بگویم تا بدانی روزهای زندگی چقدر قدرت غافلگیر کردن دارند و گاهی میمانم چطور آنهمه خنده و شادی به آنهمه گریه و عذاب گره خورد و حساب روزها را از دستمان گرفت. الان دعای جامعه کبیره ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهندس در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
0:53 |
این روزها خبرهای بد و خوب با هم می رسد جشن ازدواج می گیریم و سربازی او ما را از هم دور می کند. یک هفته نمی گذرد که آن حادثه رخ می دهد و خود را در ذهن ما تلخترین ثبت می کند. و امروز بعد از 22 روز یک خبر خوب می آید تا بلکه تسکینی باشد دلهای شکسته مان را ..... باشد تا بعد بنویسم و بماند این روزهای غریب که ما را بسیار آموخت و احساس می کنم چند سالی پیرتر شده ام + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت
20:35 |
خیلی وقته به این بلاگ (بخونید دفترچه خاطرات عاشقیامون) فقط می تونم سر بزنم و وقت اینکه چیزی بنویسم واقعاً انگار ندارم. تقریباً تا عید رو خانومی نوشته. بعد عید خیلی اتفاقا برامون افتاد که اکثراً خوب بودند. دو روز قبل عید رو دلبری اومد ارومیه پیش من که تنها نمونم. ای بترکه این دکتر ام...ی که عجیب حالگیری اساسی کرد نذاشت چهارشنبه سوری برم پیش خانواده. البته اومدن دلبری برام از هر عید و عیدی شیرینتر و با ارزشتر و به یاد موندنی تر بودا. وای چقدر خوش گذشت. رفتیم تاناکورا، رفتیم سوغاتی نقل گرفتیم... آخی یه روز غروب که بیرون بودیم وقتی اومدیم خونه یخ زده بودیم، ولی با ابتکار همسری گل گلاب ماه مهربون (همه اشاره به اینجانب دارن) به طرز بسیار خاطره انگیزی گرم شدیم. شب سال تحویل رفتیم تبریز خونه ما. همه خوشحال شده بودن. واقعاً این خانومی گل من یه فرشته اس. یه کارایی می کنه که به حق تو دل همه جا باز میکنه (الّا من، که دیگه همة دلم مال اونه و کاملاً پر از عشقشه و لاجرم جایی واسه باز شدن و توسعه نداره، چه پایدار چه ناپایدار) بعد سال تحویل رفتیم خونه عمو عباسعلی من و بعدشم کرج خونه پدر خانوم گرامی. چند روزم اونجا بودیم و کلی مهمونی رفتیم. اونجام خوش گذشت. حاج عمو اینا رفته بودن مکه، پسر عمو حمید بیشتر با ما بود. یعنی خانومی و داداش وحید و من . حمیدم درسته بچگیاش زده پیشونی دلبری منو شکونده هنوزم جاش مونده، و بزرگ که شده طفلی می خواسته خواستگار خانومی من باشه ( لذا بدینوسیله رقیب من محسوب می شده و مهدورالدم تلقی میشه (یعنی در قانون قبیله ای من هر وقت خواستم میتونم اونو بکشم))؛ اما پسر خیلی خوبیه. الحق با نمکم هست. باهاش رفتیم کلکچال. همین آقا حمید که تو صف تلکابین داشت به دخترا تیکه مینداخت از ترس بالای کوه تو تلکابین داشت وصیت میکرد. اون روز خیلی خوش گذشت. آخرین روزم همگی با هم رفتیم چیتگر یک جوجه کباب مشد زدیم جاتون خالی. شد 13 بدر من دا. آخه بیشرف ام...ی گیر داده بود از ششم یا نهایتاً هفتم فروردین باید ارومیه سر کارمون باشیم. بگذریم که هنوزم که هنوزه (20 خرداد 88 ، آخرین مهلت تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری دهم، ایشالله موسوی پیروز انتخابات بشه و بترکه چشم حسود) اون کاری که به خیال همین دکتر ا....ی باید فردای 13 بدر انجام میشد انجام نشده. از بس مدیر تشریف دارن. بعد اینکه من اومدم ارومیه یکی دوبار دلبری اومده تبریز. فداش بشم الهی که انقده ماهه. یه بارم من برا قضیة امریه سربازی رفتم تهران. البته امریه نگرفتم ولی شمال که رفتیم با دلبری (نه په، دو روزه زندگی میخوایی یه شمالم نریم؟) بی نهایت خوش گذشت. یک شب رشت، یک شب و دو روز انزلی. خیلی عالی بود. همه چی از برنامه ریزی گرفته تا هزینه ها با خانومی بود. خانوم پولدار داشتنم این درد سرا رو داره دا. یه بارم این اواخر دلبری اومد تبریز واسه دیدن من. نمایشگاه تبریزم رفتیم. دلبری یه همکار تجاریشونو که اتفاقاً دوست منم بود دید. بعد رفت کرج تا به ادامة مبارزه برای تأمین زندگی برسه. منم اومدم اینجا دا (ای بابا عجب بچة خنگی داریم ما، پسرم/ دخترم اینجا یعنی ارومیه. OK? ، حلّیدی دا ایول) و اما الان که دارم این مطالبو مینویسم ساعت یکِ شبِ. فردا شب من راه میفتم به طرف کرمانشاه جمعه و شنبه و یکشنبه اونجام. چرا؟ آها آفرین. یه نکته داره این قضیه. خانومی میره کرمانشاه نمایشگاه بین المللی نمیدونم چی چی ، منم 2 روز مرخصی گرفتم که بریم اونجا با هم یلّلّی تلّلّی. ایشالله سفر خوبی باشه بعدش میام شرح سفر رو مینویسم.
+ نوشته شده توسط یه مهندس دیگه در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت
1:6 |
الان تقریبا یک سال از بله برونمون می گذره. تعطیلات خیلی خوبی رو با هم گذروندیم. گرچه برنامه سفر به چند دلیل جور نشد اما خیلی خوش گذشت من که اصلا وقت خوابیدن و استراحت نداشتم. یکی از دلایل سفر نرفتنمون خراب شدن ماشین بود و اون یکی تموم شدن تعطیلات دلبری در روز ۵ فروردین یعنی تموم شدن فرصت. البته من که خیلی عید پر هیجانی داشتم. قرار بود دلبری ۲شنبه شب ۲۶ اسفند بیاد کرج و تا روز دوم عید اینجا باشیم و یعد با هم بریم تبریز. بلیط هم تهیه شده بود و من کلی واسه ۴شنبه سوری برنامه ریزی کرده بودم اما همون ۲شنبه رئیس دلبری گفت که باید ۳شنبه و ۴شنبه رو هم شرکت باشه و دلبری هم با کلی عصبانیت و ناراحتی بلیط رو پس داد و رفت ارومیه. منم که تو شرکت بودم خبر رو شنیدم اول حسابی گریه کردم و غصه خوردم.
ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهندس در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت
23:14 |
۱۰ روز بیشتر به آخر سال نمانده و من انگار امسال به قدر ۱۰ سال زندگی کردم. از آن بهار که درس می خواندم و در کودکی خود غرق بودم و تابستانی که با عزیزترینم عهد عشق بستیم و روزهای خوبی را با هم آغاز کردیم و پاییزی که هنوز حس بزرگی در من ظهور نکرده مادر شدم و نشدم. و هیچ نمی دانم آیا روزی از این مادر نشدن دلتنگ خواهم شد یا نه!
انگار همیشه حرفی باید نا گفته بماند. امروز یه ماهه که میرم سر کار. تقریبا همون کاری که دوست داشتم و همکاران نازنینی دارم. ۷ ۸ ۹ ۱۰ اسفند رو با همسر عزیزم تبریز بودم و سفره ی حضرت رقیه برای داداش مصطفی انداختیم. یک هفته بعد از من نرگس هم به درخواست مدیرمون و پیشنهاد من به شرکت ما اومد و همکار شدیم. روز مهندس اولین چک حقوقیمون رو دریافت کردیم که ۷۶۱۰۰ تومن بود و امروز حقوق اسفند و فروردین و عیدی همه با هم ۲۷۰ تومن. انگار زندگی رسما شروع شده و باید برای خوشبخت بودن تلاش کرد. هر روز ۶.۲۰ صبح از خونه بیرون میرم و ۸ برمی گردم. بعد از تعطیلات عید هم کلاس زبانم شروع میشه که فکر کنم ساعت ۱۰ برسم خونه. اما با همه ی این خستگی ها خیلی خوشحالم که کار می کنم و باری از دوش اطرافیانم برمیدارم. همه ی هدفم از کسب درآمد خوشحال بودنه. می خوام با درآمدم کاری کنم که همه از زندگیمون لذت ببریم. این یعنی رسیدگی به اون چراغی که همیشه خاموش بود: یعنی سفر. راستی بعد از اومدن از بیمارستان گوشیمو تو مترو زدن و من یه هفته تمام به خاطرش گریه می کردم. به خاطر همه ی پیامهای همسر عزیزم که از اول آشناییمون برام فرستاده بود و من همرو ذخیره کرده بودم. هیچ وقت کسی رو نفرین نکردم و برای کسی که منو اذیت کرد بد نخواستم و همیشه فقط طلب بخشش کردم اما در مورد سارق گوشیم از خدا خواستم که اونو به درد بدی دچار کنه. محتویات اون گوشی برای من ۳ سال زندگی بود. ۳ سال عشق. نمی بخشمش. + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت
22:15 |
غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند.
از اون تولد تو اوج تنهایی و درد دیگر انگار حرفی برای گفتن نبود. نه اینکه دیگر عاشق نباشم هنوز هم هر روز عشقم به او بیشتر می شود اما انگار هر روز تنهاترم. دلتنگی و تنهایی مرا به او نزدیک می کند و عشقم را افزون تر اما اورا بهانه گیرتر و دورتر می سازد. انگار ساخته شده برای با هم بودن و تاب سازگاری با دوری را ندارد. او را گناهی نیست که چون کودکان مهربان و دلنازک باشد اما در این راه چه کسی مرا همراه خواهد بود؟؟؟؟؟؟ انگار کسی باید مرا در رساندن هر دومان به خوشبختی یاری کند. و چه کسی بهتر از خود او. کاش میدانست دلیل تمام لحظه های من است اگرنه من نخواهم ماند. کاش بداند اگر صبحی خورشید بی او بتابد چون شبنمی بر برگ با اولین تشعشع خورشید به آسمان خواهم رفت. کاش بداند چقدر دوستش دارم. دوستت دارم.
+ نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت
21:58 |
بهـار دل نازک من، منم که می بارم به جات که مثل شبنم می چکم قطره قطره روی لبات + نوشته شده توسط یه مهندس دیگه در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت
14:4 |
چیزی بیش از 5 هفته است که ننوشتم. و بیشتر این روزها رو با همسر عزیزم بودم. دنبال خیلی کارا از سربازی گرفته تا دکتری و ..... بعد از اون سفر دو نفره با مامان به تبریز اگه درست یادم مونده باشه 19 آذر دلبری و مامان بابا و داداش کوچیکه و یگانه اومدن واسه عید قربان
ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت
14:4 |
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را
سومین سالگرد آشناییمون مبارک عزیزم فراموش نمی کنم که امسال اول تو یادت بود و تبریک گفتی دوست دارم عزیزم + نوشته شده توسط مهندس در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت
14:50 |
پست قبلی نوشتم که ۲۱ روز مونده تا ببینمش اما انگار هر جوری شده خدا یه کاری می کنه ما همدیگرو زود زود ببینیم. پنجشنبه رئیس بانک به دلبری گفت که وامتون حاضره ولی باید هردوتون باشین تا بتونین دریافت کنین. من و مامانم جمعه شب حرکت کردیم و شنبه صبح رسیدیم. با دلبری رفتیم مامانو گذاشتیم خونه اومدیم بانک عمو عباسعلی هم اونجا منتظرمون بود. بالاخره کارای وام انجام شد و قرار شد دو سه ساعت دیگه بریم تحویل بگیریم. برگشتیم خونه صبحانه خوردیم و رفتیم دانشگاه و ازونجا دفتر صحافی برای تحویل گرفتن پایان نامه ها و ازونجا دوباره دانشگاه و بعد بانک و بعدشم دست پر خونه.
ناگفته نمونه فراز و مامانش هم از دیروز تبریز هستن. هر دوتاشون کاملا افسرده و خسته اون شب غیر از یه پیاده روی یک ساعته با دلبری جای دیگه ای نرفتیم و نتیجه اون پیاده روی کلی بستنی گردویی بود عمو عباسعلی هم واسه شام دعوتمون کرده بود خونه رقیه و مجید. من و دلبری با هم رفتیم و بقیه با آژانس و البته فورا پشت سر اونا ما هم رسیدیم. عموینا خیلی مهربون و مهمون نواز بودن. و رقیه هم خیلی با سلیقه بود از سوپ جو سفید تا یه جور کوکوی خوشمزه و باقالی پلو و زرشک پلو با مرغ و البته جا نیفته انواع ترشی که سلیقه خاص تبریزیهاست و سر سفره غذا میارن. حیف که ساعت ۱۱.۵ بلیط داشتیم و مجبور شدیم زود برگردیم خونه. دلبری از فردا به کارای فارغ التحصیلیش می رسه و دو هفته دیگه همگی میان تولد. + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت
17:49 |
فدای دل کوچیک دلبری بشم تو شبای تنهاییش. وقتی فکر می کنم که ۲۱ روز مونده تا ببینمش بغض می کنم. دعا می کنم پروژه عمو جور بشه مجبور بشه بیاد. خیلی دلتنگش میشم.مخصوصا وقتی با هم بودنمون طولانی میشه مثل ایندفعه که ۲۱ روز با هم بودیم. ۲۸ و ۳۰ مهر امتحانات معرفی به استادمو دادم و صبح ۱ آبان چشمم رو به روی ماه دلبری باز کردم. اومدنش یک دنیا خوشحالی برام میاره و رفتنش..... همیشه روزی که میخواد بره از صبح با همه دعوا دارم حتی با خودش راستی یکی دو روز قبل از امتحانای من مامان تو حموم خورد زمین و دست راستش ضربه شدیدی دید و چندتا هم بخیه خورد دلبری یک آبان اومد و من تونستم با کلی شرمندگی بعد از یک ماه براش تولد بگیرم. یه تولد کوچیکو ساده که مهموناش من و مامان و بابا بودیم. یه کیک و چندتا شمع که باید ۲۵ تا می بودن و نبودن دلبری تا ۴شنبه هفته بعد یعنی ۷ آبان خونه ی ما بود و تنها تفریحاتی که یادم می یاد موفق به انجامش شدیم چند شب آماده کردن شام(پیتزا) به کمک همسر و یه ماکارونی در یه شب خنک در جمشیدیه و قدم زدن تو محل و البته شام روز جمعه پاگشا خونه ی شهین خانم ۴شنبه صبح حرکت کردیم به طرف تبریز و ۵شنبه صبح هم از تبریز به سمت اهر برای شرکت تو عروسی که خود عروسی هم بسیار جای تعریف داره چون از ساعت ۲ ظهر شروع شد و تا ساعت ۶ عصر همه کلی رقصیدن. ساعت ۶ بیشتر مهمونا که فقط خانم بودن رفتن و یک ساعت بعد همسران خانمهایی که مونده بودن تو تالار اومدن و همه تو یک سالن منتظر شام شدن. تو این فرصت ی.... و ج.... یه رقص دو نفره ی فوق العاده اجرا کردن. بعد از شام آقایون خونه ی یکی از فامیلا و خانمها خونه ی عروس خانم جمع شدن و تا فردا صبحش زدن رقصیدن.(البته من همراه دلبری ساعت ۱۲ شب از معرکه جستیم خونه ی آبجی بزرگه و تا فردا ساعت ۱۲.۵ ظهر خوابیدیم ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهندس در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت
21:17 |
خیلی حرفا باهات دارم ولی ...، کاش همه ی حرفامو می تونستی از نگام بخونی. دلبرا من سندن آیری تن ده جانی نئیلرم؟! تاج و تخت و ملک و مال و خانمانی نئیلرم؟ ایسترم وصل جمالین تا قئلام درده دوا من سنین بیمارونم ، ئوزگه دوانی نئیلرم؟ چوخ دعالر قئلمئشام من خالقین درگاهینه چون مرادیم حاصل اولماز من دعانی نئیلرم؟ ای مسلمانلار بیلین کی یاریله خوشدور جهان چونکو یاردان آیری دوشدوم بو جهانی نئیلرم؟ دلبر آیدیر ای نسیمی صبر قئل ائتمه فغان (من بو گون صبر ائیلسم داهی فغانی نئیلرم؟) + نوشته شده توسط یه مهندس دیگه در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت
0:36 |
آخه الان چه وقت نوشتن از یک ماه پیشه؟؟؟؟
راستی ما هر ماه بیستم که میشه ماهگرد ازدواجمونو بهم تبریک میگیم ۲۰ شهریورم یه کار باحال کردم. بدون اینکه به کسی اطلاع بدم رفتم تبریز. نزدیک افطار با کلی وسایل سر کوچشون وایساده بودم که با مسطفی اومدن رسیدن. از خرید برمیگشتن. داشتم با تلفن باهاش حرف می زدم که رسیدن. هرچی بهش گفتم بیا سر کوچه من وسایلم سنگینه توجه نکرد هی فکر کرد می خواستم به وحید بزنگم اشتباه کردم که یکدفعه سر کوچه رسید به من. انقده از دیدن هم خوشحال شدیم که می خواستیم جیغ بزنیم. یه ۵ روزی اونجا موندم که یه وعدشو افطار خونه ی دختر عمو زهرا مهمون بودیم و ۲ وعده هم خودمون مهمون داشتیم. یه افطار بتول جون و دختر خاله لعیا یه افطارم اعظم جون و دایی جعفرینا که میشد شبی که بلیط داشتیم برگردیم کرج.اون یه هفته هم تبریز خیلی خوش گذشت. یه شب با دلبری رفتیم شهربازی باغلارباغی تا ۱ شب بیرون بودیم یه شبم با دلبریو مسطفی رفتیم ائل گلی بستنی خوردیم. برگشتنی دکتر رضا هم با ما میومد تهران کلیم تخمه خریده بود واسه تو راه. ما که تا صبح با هم حرف زدیم اما دکتر تا صبح یه کله خوابید. زنجان که پیاده شدیم دلبری یه چاقوی خوب واسم خرید. اولین روزی که رسیدیم خونه افطار مهمون بابا بزرگینا بودیم در واقع پاگشا. فردا شبش پاگشا خونه ی آرمانینا بود. هردو هم خیلی خوش گذشت هم خیلی غذاهای خوشمزه ی چرب و چیلی خوردیم. و اما شب جمعه که خونه ی ما کلی شلوغ بود. خاله فاطمه اینا و رویا اینا هم اومده بودن. مامان ۴تا دیگ آش نذری بار گذاشته بود. چه آشی شده بود. به به. خلاصه اون روز همه زحمت کشیدن و کلی خوش گذشت. فردا شب حمیدینا واسه شام پیش ما بودن . دلبری یکشنبه شب برگشت تبریز. همون شب عمو محمدم خونه ی ما بود که با هم آشنا شدن. + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
16:22 |
اون اوایل اینجا می نوشتم تا چیزایی که نمی تونم مستقیم به بابایی بگم رو اینجا بهش بگم. بابایی هم گاهگاهی می نوشت. بعدها که بابایی شد دلبری اینجا از دلبری نوشتم که وقتی بچم بزرگ شد داستان زندگیمونو خیلی دقیق اینجا داشته باشه. اما همیشه دلم می خواست اونقد فرصت داشته باشم که واسش از تجربه هامون بنویسم. از حرفها و قصه ها. از روزهایی که شیرین بودن و روزهایی که مثل خرمالو گس بودن یا حتی روزهایی که مثل قهوه تلخ بودن.اما حیف هیچ وقت نتونستم یعنی وقت نکردم. کاش وقتی فسقلی می شینه اینارو بخونه وقت داشته باشم از تمام لحظه هایی که تجربه کردم براش بگم. الان چند روزیه با مشورت دلبری تصمیم گرفتم دیگه واسه کنکور ارشد امسال درس نخونم. می خوام از هفته ی دیگه که امتحانامو میدمو درسم تموم میشه برم دنبال کار. از بچگی دلم می خواست مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشه. تا آخرای آبان ممکنه دلبری بره ماهشهر واسه کار. یکی از فامیلای خیلی خوبمون که من و دلبری رو دوست داره این کارو پیشنهاد داده.اگه جور بشه خیلی عالیه. حتی اگه بشه که منم برم ماهشهر کار کنم دیگه واقعا عالیه.
این روزا جز روزای گس زندگیه من و دلبریه. ۲۲ روز که همدیگرو ندیدیم. انقدم که هزینه ی تلفن زیاد شده نمی تونیم زیاد باهم حرف بزنیم. اولاش آدم حسابی دلتنگ میشه حتی گاهی گریه می کنه. اما یکم که طولانی تر میشه احساس می کنی سرما خوردگی داری. دیگه نمی فهمی دقیقا چته. به هیچ کاریم نمی رسی. دقیقا مثل خرمالوی گس که نمی دونم داشتنش بهتر از نداشتنشه یا برعکس.... به هر حال تو این دلتنگیا آدما بهونه گیر میشن. باید خیلی مواظب بود. همین دلبریه با وفای من الان خیلی وقته که باهم مثل قدیما قدم نزدیم حرف نزدیم. خیلی وقت منظورم ۲۲ روز نیست. حالا دیگه انگار لازم نیست برای داشتن هم تو سرما و گرما آفتاب و بارون گرسنه و خسته تو خیابونا پرسه بزنیم. فکر می کنم حالا کمتر قدر باهم بودنو می دونیم. شاید اگه به خودمم بگن که وسط تابستون سر ظهر برم با دلبری قدم بزنیم دیگه قبول نکنمو غر بزنم. اما یادمه نه خیلی قبل همین یکسال پیش از کله ی سحر که می رفتم ایستگاه مترو تا دلبریو ببینم تو خیابونا می موندیمو شب ساعت ۸ ۹ به زور و گریه از هم دل می کندیم. قدر لحظه هایی رو که باهم بودیم بیشتر می دونستیم. همین من همش می گفتم بیخود میگن زندگی عادی میشه من همیشه همین جوری عاشق می مونم. الانم واقعا عاشق دلبریم اما انگار دیگه مطمئنم که مال منه. وای به حالم وقتی مطمئن باشم که هر روز وقتی بیدار میشم دلبری کنارمه. وای به حالم. چقدر ما آدما بدیم. + نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
15:41 |
+ نوشته شده توسط مهندس در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت
0:0 |
|
|